![]() |
..::افکار پراکنده یک سلطان::.. |
![]() |
| ..::ای دل به کوی او مرو از بیخودی غوغا مکن خودرا و مارابیش از این در عاشقی رسوا مکن::.. |
|
سلام
|
|
سلام به همه عزیزانم میخواستم بهتون اطلاع بدم که از این به بعد من تو این آدرس یک دل و یک کلام مینویسم خوشحال میشم اونجا هم من رو تنها نذارین
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:22 توسط غریبه |
|
|
داستان ليلی
|
|
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملكخدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترسشيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.ليلي! قصه ات را عوض كن.ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.ليلي! زندگي كن.اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.ليلي به قصه اش برگشت.اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام |
|
2 نوشته شده در
ساعت 17:53 توسط غریبه |
|
|
دوستت دارمshima
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعن
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:50 توسط غریبه |
|
|
آخرین ترانه بی تو بودن
|
|
عزیزم باور نمیکردم اصلاً هم باور نمیکردم که من رو دشمن خودم کنی و نصفی از قلبم رو ازم بگیری و بری...خنده داره که این رو جز من هرکسی میدونست همه میدونستن که که یه روز تو من رو وسط راه تنها میذاری و میری..ذاتاً تو این دنیای لعنتی فقط من بودم که خامت شده بودم ،فقط من بودم که باورت داشتم،فقط من بودم که بهت اعتماد کرده بودم،فقط من بودم که عاشقت بودم و فقط من بودم که هر زمان و تحت هر شرایطی پا به پات بودم...اما تو حرف اونایی که باورت نداشتن رو درست از آب در آوردی و تنهام گذاشتی و رفتی نمیدونم چی باعث شد که دنیایی که با تو ساخته بودم رو با خاک یکسان کردی و رفتی؟!من تنها عاشقت نبودم در عین حال تو بهترین دوست من هم بودی چه حرفایی به هم میگفتیم و زندگیمون رو با هم تقسیم میکردیم... از گریه کردن نمیترسیدم چون میدونستم موقع گریه تو پیشم هستی و اشکام رو پاک میکنی...دیگه حتی گریه هم نمیکنم هر خاطره ای مربوط به تو عذابم میده دیروز میخواستم از مغازه از اون کلوچه هایی که تو خیلی خیلی دوست داری بخرم که یه هو تو یادم افتادی احساس کردم که دارم خفه میشم نفسم بالا نمی یومد نمیتونستم گریه کنم دیگه غذاهایی که دوست داشتم و تو برام میپختی رو نمیخورم دیگه آهنگ خودمون رو گوش نمیدم همه عکسامون رو از روی دیوار و میز اتاقم برداشتم و به هیچ کس اجازه صحبت در مورده تو رو نمیدم ...و هر روز بیشتر از یه پاکت سیگار میکشم یعنی کاری رو میکنم که تو زندگی بیشتر از هرچیزی ازش متنفر بودی رو انجام میدم دیگه زندگی طولانی ارزشی نداره نه؟! به خاطر چی میخوام زندگی کنم که؟!... همراه تو آرزوها و رویاهای من هم گم کردم دیگه یه خونه یه طبقه با یه حیاط درندشت و چندتا سگ تو حیاطش نخواهم داشت و پرورش گوجه و فلفل و سبزی رو هم یاد نمی گیرم دیگه سقف اتاقمون رو با تور های ماهیگیری تزئین نمیکنیم میخواستم غافل گیریت بکنم اتاق خوابمون رو میخواستم با نامه های خودم به تو و بهترین عکسامون تزئین کنم ... فکر میکنی خداحافظی با تمام آرزوهامون،امیدهامون،بچه هاومون،آینده زیبامون آسونه؟! این دفعه که دنبالت نیومدم فکر کردی فراموشت کردم؟!بیشتر از همیشه دوستت دارم عزیزم اونقدر دوستت دارم کهالان میتونم به خاطرت بمیرم عصبانیتم و عشقم هیچ کدوم به حرفم گوش نمیدن بعد از تو چه جور میتونستم زنده بمونم نمیدونم اما دوست دارم تو همیشه خوب باشی و خوشحال...بعد از گذشت مدتی و وقتی که عصبانیتم خوابید تورو با اون خاطره های زیبامون به یاد میارم... بعد از سالها اگه روزی به یاد من افتادی بدون که جلوی پنجره ی اتاقت دارو برای ستاره ها اون شعری که خیلی دوست داری رو زمزمه میکنم... «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...» سانازم اونایی که حالا همه چیز من شدن میگن من هیچ چیزشون نیستم دلم میخواد خیلی زود بیام پیشت خیلی زود...
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:49 توسط غریبه |
|
|
وقتي گريه كردم
|
|
وقتي گريه كردم گفتند بچه اي ! وقتي خندیدم گفتند ديونه اي! وقتي جدي بودم گفتند مغروري ! وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش! وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي! وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي ! وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!
گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور، اما هرگاه گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر از احساسم.
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 19:58 توسط غریبه |
|
|
الهی
|
وصيت من |
|
2 نوشته شده در
ساعت 19:49 توسط غریبه |
|
|
ایزابل
|
|
ايزابل...
گريه کنيد !... گريه کنيد اي خاطرات گذشته ، اي خاطرات دوران از ياد رفته جواني ، اي اشکهاي پنهاني ، گريه کنيد ، ايزابل من رفت .... ايزابل من مرد...
نميتوانم ! باور کنيد ، هيچ نميتوانم او را . خودش را نه ، همه آنچه او در پريشاني نگاه پريشانش براي من ، و بالاتر از من ! براي قلب ديوانه پرست من ، داشت ، فراموش کنم.
امشب هم مثل هر شب ، قلبم به يادزندگي شاعرانه اي که با او داشتم ، همانطور ساده ، پارچه پارچه فرو مي ريزد .
از دور ، نمي دانم چقدر دور ، ناله هاي سرگردان پيانويي تار و پود وجود وحشي و منقلبم را به لرزه انداخته است ، نمي دانم انگشتان کدام انسان دلشکسته ايست که در کشاکش امواج شرنگ آلوده ي اين ناله هاي جگر سوز ، لابلاي دندانه هاي پريده رنگ پيانو ، پي گمشده ي بخت برگشته ي خويش مي گردد ...
سوز ناله هاي پيانو : جان زندگي صاحب مرده ام را به لب مزار آرزو ها يبخاک سپرده ام رسانيده ..! يک مشت اشک پراکنده در گوشه و کنار ديدگان شب زنده دارم ، بيداد ميکنند. مدتها با آهنگ پيانوساکت و در هم کوفته اشک مي ريزم ...آنوقت... دلم مي خواهد فرياد بکشم و فرمان دلم را بلا اراده انجام دهم !
شوپن ...آخ شوپن ! ناله مکن ....اشک مريز ؛ ديوانه شدم ....مردم...بيچاره شدم...شوپن !
يکباره ناله ي پيانو در تيرگي شب سرسام گرفته خاموش ميشود و اشکهاي من ... اشکهاي وحشت زده و گيج من هم ، همراه با واپسين ناله ي پيانو ، در پريدگي رنگ گونه هاي مرطوب و رنگ پريده ام مي ميرند....
تنها ، يک قطره اشک ، يک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ي چشمم لنگر انداخته و هيچ خيال فرو ريختن ندارد ، فکر ميکنم شايد دلش شکسته است از اينکه همه آن اشکها با آهنگ پيانو مردند ، ولي او بايد در دامن سکوت بدون هيچگونه تشريفات بميرد ..
دلم هيچ نمي خواهد که قلب آخرين قطره ي اشک دل شوريده ام را بشکنم ..با دستمال سپيدم ، که تنها يادگار «او»ست ، آهسته پاکش مي کنم ...آنوقت ...آنوقت هيچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامي که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپيدم حرف مي زنم : ببين ! ...تو خودت ديدي که همه ي آن اشکها بدون کفن مردند ...ولي تو ...؟...!
کفن آخرين قطره اشکم ، دستمال سپيدم را ، که تنها يادگار « او» ست ديوانه وار در پارچه ي سياهي مي پيچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها مي سپارم ، ببريد بادها ! ببريد . اين تابوت ، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ايست که آغشته به اشک و خون ، زير پاي ناکامي ، ناله کنان جان داد ...
و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ي من ، ناله سر دادند و ناله ي بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله هاي بي پناه من بودند به گريه انداخت ..
من در تلاطم امواج آشفته ي سرشک طوفاني آسمانها ، زندگي خود را ديدم که سر افکنده و پريشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم براي زندگي جوانمرده ام نسوخت ، دلم براي قلب تيره بخت بيچاره ام سوخت ، که در آخرين لحظه ي زندگي اهمت زده و محنت باري که داشت ، نوميدانه فرياد کشيد : ايزابل!...آخ ....ايزا......بل ....... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:9 توسط غریبه |
|
|
خدايا،خدايا...تو احساس اگر داشتي دلت را چو من مفت مي باختي براي خود اي ايزد بي خدا خدايي دگر نيز مي ساختي |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:8 توسط غریبه |
|
|
چه خوب بود زندگی همانند این تصویر زیبا بود
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 18:11 توسط غریبه |
|
|
شکسپیر میگه:اگه یکی رو خیلی دوست داری با تشکر از دوست عزیزم محسن |
|
2 نوشته شده در
ساعت 17:48 توسط غریبه |
|
|
سلام
|
|
سلام یلدا خانوم برای من پیغام فرستاده بودی که به من بگن شما دیگه شوهر کردی و کلهم یعمل بی خیال من شدی و دیگه لازم نیست من این همه برات متن عاشقانه بنویسم و وبلاگ بزنم ولی عزیزم خوبه بدونی که هیچ کدوم از این نوشته های من ماله تو نیست اگه یادت باشه تو<خانومی>بودی <پرنسس>یه نفر دیگه بود باشه؟!اینها هم ماله همون پرنسس بود که حالا اونم واسه خوش پرنس اسب سفید داره اگه شنیدنش خوشحالت میکنه آره عزیز بازم تنهام ولی هیچ وقت دیگه برای تو نمینویسم چون ارزش نوشتهام رو ندونستی ولی این آهنگی که گذاشتم از ته دل ماله تو هستش نمیدونم میشنوی یا نه ولی اگه نمیتونی بشنوی بذار بهت بگم کدومه<<دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک بهونه گیر اخمو عروسک بی نمک>> خودتم که میدونی کی عروسک صدات میکرد.!!
مواظب خودتو شوهرت باش |
|
2 نوشته شده در
ساعت 19:25 توسط غریبه |
|
|
اگر چه ديدنت کلي برايم دردسر دارد
نمي خواهم نيايي چون دلم ميل خطر دارد تو شاعر نيستي اما دقيق و خوب ميداني دلم ميخواهدت اما چه بايد کرد يک دختر چرا شايد ؟ بگو : حتما ، غرور ترد اين دختر چه سعي باطلي داري نگاهت رو بپوشاني غم عشق شما روزي مرا هم آب خواهد کرد به در يا ميزنم دل را مي آيم توبه! ، نه هرگز روشنک ارتياعي |
|
2 نوشته شده در
ساعت 19:49 توسط غریبه |
|
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:26 توسط غریبه |
|
|
عشق یعنی
|
|
عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني تا ابد فاني شدن عشق يعني عابد و زاهد شدن عشق يعني همچو ليلا خون شدن یا چو مجنون راهی صحرا شدن عشق یعنی تیشه فرهاد ها عشق یعنی عالم فریاد ها عشق یعنی زخم کوه بیستون عشق یعنی ناله های درد و خون عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی یکه و تنها شدن عشق یعنی التماس و انتظار عشق یعنی تا ابد با من بمان |
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:48 توسط غریبه |
|
|
عشقمون
|
|
عشقمون مثل تلاش روبوسیه دو نفر عینکی بود، اصلاً به فکرمون نرسید که عینکهامون رو در بیاریم هیچ به شادی ها فکر کردی؟! شاید اون دستی که بیشتر از هر دستی برزانده ی دست تو دستت باشه دست منه،شایدم واقعی ترین دروغ، دروغ منه شاید یه روز تو شاید یه روز من شایدم روزی تو و من..!!! |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:3 توسط غریبه |
|
|
پرنسسم
|
|
تورو تو شبهای سرد بی کسی پیدا کردم با قلب حسرت مونده به محبت با زبون سوت و کور مونده ی عشقم به تموم دنیا داد میزنم پرنسسم دوست دارم درست وقتی به دریای تنهایی لنگر موندن انداخته بودم اومدی و خونه کردی بهترین جای قلبم با چشمای حسرت مونده به خنده با تنی درمونده و خسته قلب زخمیه من رو با لبخندهات خوب کردی تاریکی شبهای بی کسی من رو تو برام روشن کردی تو پرنسسمی لحظه لحظه نفس منی با تنه حسرت مونده به شادی با اون خنده های یادگاری روی دیوار قلبم مینویسم تورو بیشتر از خودت دوست دارم پرنسسم...!!! |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:42 توسط غریبه |
|
|
تورو دوست داشتن
|
|
تورو دوست داشتن: تورو دوست داشتن وسط یه صحرای بی آب و علف سیر آب نوشیدنه تورو دوست داشتن اون بالابالاها وسط ستاره ها زندگی کردنه تورو دوست داشتن نفس کشیدن تو رویاست پرنسسم گریه نکن تورو به سر حد مرگ دوست دارم تا وقتی که این بدن زندست من با تو و به امید تو زنده هستم تا اونجایی که میتونم میخوام به آسمون ها داد بزنم که اینو بدونی این قلبم فقط تو زندگیش عاشق تو می مونه وقتی نیستی منم نمی رم بلکه میشینم و منتظرت میمونم رو دوشم فقط غم های تورو میکشم خوشحالم و با تو بودن به همه چی می ارزه بدل با تو بودن اگه زندگی تو جهنمه اگه از اون چشمای نازت دیگه هیچ وقت اشکی نمی یاد من نه از عشقت دست میکشم و نه تو رو تنها میذارم. |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:20 توسط غریبه |
|
|
گریه میکنی؟!
|
|
یه شب اگه سر زده خونت بیام بغلم میکنی خوش اومدی میگی؟! در نزده بی سر و صدا بیام تو بهم گم شو برو بیرون میگی؟! مثل یه گل لطیف بوت کنم!!بسه دیگه میگی فریاد می کشی؟! اگه سایه بشم بخوام ازت دور بشم؛بغلم میکنی و بیا نرو میگی؟! |
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:43 توسط غریبه |
|
|
مرگ قو
|
|
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فر یبنده زادو فریبا بمیرد شب مرگ تنها بشیند به موجی رود گوشه ای دورو تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا بر آمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد |
|
2 نوشته شده در
ساعت 18:8 توسط غریبه |
|
|
نگهی باید کرد
|
|
نگهی باید کرد: بر سر کوی محبت
بر سر کوی محبت گذری باید کرد کعبه عشق و جنون را سفری بایدکرد بر لب قند سرشت صنم لاله رخی بوسه گر نیست میسر نظری باید کرد شب که دامان مه چرخ پر از پروین است خواب در دامن لطف قمری باید کرد ظلمت راه وصال است شب تار فراق سحرش بدرقه با چشم تری باید کرد دائم اندر دل دریای هوس؛کشتی جان غرق موج نگه فتنه گری باید کرد لایق محضر محبوب نه در و گهر است هدیه بر خاک درش جان و سری باید کرد خالقی یار ستم پیشه که دور از نظر است با نسیمش گله وقت سحری باید کرد... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:45 توسط غریبه |
|
|
تو نگی هم من میدونم
|
|
تو نگی هم من میدونم : میدونم میری نه نای التماس دارم نه تاب به دنبالت اومدن اما تو صداتت رو بذار پیش من میدونم از من جدا میشی نمی تونم موهات رو بگیرم تو دستم اما تو بوی موهات رو بذار پیش من میدونم از پیشم میری خیلی خراب شدم خرابتر از این هم نمیشم اما تو رنگ عشقت رو بذار پیش من همه جا شایعه شده که گمت میکنم بزرگترین دردم تو میشی اما تو بازم گرمای تنت رو بذار پیش من میدونم فراموشم میکنی مثل گلوله است دردش مثل اقیانوس عظمتش اما تو طعم دردت رو بذار پیش من هر کاری بکنم برات بازم میری قاضی نداریم تواین دادگاه که نگهت داره به خاطر من اما پرنسسم تو خودت رو بذار پیش من |
|
2 نوشته شده در
ساعت 15:59 توسط غریبه |
|
|
دو تامونم تورو دوست داریم:
|
|
دو تامونم تورو دوست داریم: دوتامونم تورو دوست داریم چه قشنگ... جاهایی که تو بودی رو فقط نگاه میکنیم چه قشنگ دو تامونم توی تموم آیینه ها تورو میبینیم چه قشنگ....فصل ها یکی یکی از عمرمون رد میشن روی دریای به این شلوغی بین تموم مرغ های دریایی دوتامونم تورو دوست داریم چه قشنگ از تکرار حرفای گفته شد ه و زخمهای کهنمون میترسیم برای همینم دو تامونم یه جایی قایم شدیم چه قشنگ مواظب بچه های مردی چشمامون هستیم همه چیزو همه کس رو میبینیم ولی به خودمون کوریو چه قشگ اونجایی که ما قایم شدیم ترس تو لباس گلای خیلی قشنگ میشکفه ولی هیچ وقت به هم دیگه هدیه نمیدیم چه قشگ. نمیخوایم نشونی از خودمون و خونمون به کسی بدیم چوتکه اون موقع دردها زودی پیدامون میکنن ما هم نمیتونیم فرار کنیم چه قشگ. دیگه از خوندن و نوشتن عشقای قبلیمون دست کشیدیم اما هنوزم که هنوزه زبون عشقو یاد نگرفتیم چه قشگ رقیب هم شدیم ام اصلاً وسط راه نامردی نکردیم حالا هم سر یه دو راهی آشنا دست تو دست هم ایستادیم چه قشگ.. یکیمون دو دل و یکیمون مطمئن از خودش دوتامونم هنوز تورو دوست داریم چه قشگ.....!!!! |
|
2 نوشته شده در
ساعت 17:30 توسط غریبه |
|
|
انگار داریم بزرگ میشیم
|
|
انگار داریم بزرگ می شیم: امید های کهنه و قدیمی ویا شاید هم رویاهایی داشتیم که الان به ذهنمونم نمیاد...هردومون مثل هم خیال میکردیم و بعد با امید هامون زندگی میکردیم و روی پای خودمون وا میسادیم...و کنارمون همیشه شونه های قابل اعتمادی برای تکیه کردن داشتیم...ولی دیگه همه چی قدیمی شده و تو گذشته مون مونده...ما حالا فقط دو نفریم و زندگیمون به اندازه تنهایی دو نفره...حقیقت ها به همون اندازه که تلخ هستن زودگذر هم هستن...چون حقیقت های زندگیمون رو با خیالهیایی که حقیقی نبودن ساختیم و زندگی کردیم...بعضی وقتها منم قبول نمیکنم،تجربه هام رو؛عشقم رو؛نارحتیم رو؛ و خلاصه تموم شکستهام و به بمبست رسیدنم هارو؛چون زندگی رو برای من سخت کردن و شایدم به زندگیم معنا دادن نمیدونم...ولی زندگی بعضی وقتها ارزش زندگی کردن رو نداره؛هیچ وقت نخواستم که بمیرم ولی تا حالا مرگ برام اینقدر با معنی نبود؛مرگ معنی خودش رو توی نمردن پنهون کرده...شاید هم عشقی رو که هیچ وقت توی زندگی تجربه نکردم ولی همیشه آرزوش رو داشتم رو تو بی معنایی خودش پنهون کرده...نمیدونم معشوق بودن مثل دیونه ها از طرف کسی مورد عشق قرار گرفتن چه جور حسیه نمیدونم....شاید کسی منو خیلی دوست نداشته شایدم من موتوجه نشدم...اما هرطور که باشه اگه من میتونم که بگم کسی منو دوست نداشت و مورد عشق کسی قرار نگرفتم یعنی تموم کسانی که با هاشون روبرو شدم هیچ کدوم از مرز دوستی اونطرفتر نرفتن...شاید تو بتونی بگی که «منو دوست داره»و یا چون دلت میخواد باورش کنی اون رو باور میکنی.... من وقتی بهت گفتم دوستت دارم عشق من فقط به همون اندازه ای بود که تو حس کردی این رو میدونم این رو میدونم ولی همیشه سعی کردم تا بیشتر از اون چیزی که حس میکنی رو بهت بدم... تو به همون اندازه که دوستت دارم عشق منی و یا به همون اندازه ای که من میبینم میتونی زیبا باشی...تصاویر....به خوشحالی که یه آیینه به انسان میده فکر میکنم چون امروز به آیینه نگاه کردم و سعی کردم که عشقم رو توش ببینم...معلومه که نتونستم ببینم چون من به همون اندازه که تو میبینی انسان و به همون اندازه که تو قبول داری عشقتم...نشون دادن و یا ثابت کردن عشقم به تو اصلاً سخت نیست میدونم که دلت میخواد باورم کنی و هر بار که از من سوال«واقعاً؟!»رو میپرسی منم هر بار «حداقل به اندازه ی خودت واقعی» جوابت رو میدم...چون میدونم فقط وقتی که به آیینه نگاه کنی عشق من رو میبینی و فقط به اون اندازه که حس میکنی مال منی...تنها وقتی که خودت رو باور کنی میفهمی که حق منی و یا هرچیزی که باورش داری تورو پیش من میاره...از روزها و شرایط سختی داریم رد می شیم به حدی مشغول مسائلی بودیم که زندگی برامون آورده بود؛که برای زندگی کردن فرصتی پیدا نکردیم اما دلم اینو میخواد که بدونی من سختتر از این ها رو هم تجربه کردم اونم چندین بار...اما میدونم همه چیز برای درست کردن بود ؛و برای خودت و اون «وجودی» که باید پیداش میکردی... اون لحظه که پیدا کردی یا خودت روپیدا کردی همه چی تموم میشه و یا میتونی که همه چی رو تموم کنی... فقط انجام بده به آیینه نگاه کن و از خودت بپرس که خوشبختی کجاست؟!در اصل خوشبختی خیلی نزدیکه هیچ وقت از هیچ انسانی دور نبوده اون همیشه کنارمون بوده اما ما نتونستیم اون رو ببینیم...شاید هم فرار کردیم از خوشبخت بودن و یا شایدم ناراحتی هامون بیشتر از خوشحالی هامون بود...اما نباید هیچ وقت از یادمون بره که«ما تنها به اندلزه ای که ناراحت میشیم خوشحال خواهیم بود»نمیدونم اگه هیچ نارحت نمیشدیم خوشحال بودیم؟! و یا اگه تاوان بعضی چیزاروپس نمیدادیم به اینجاها میرسیدیم؟!« نه»تصاویر اونقدر زیاد و زندگیمون به حدی ساده است که فقط زمان که دقت میکنیم متوجه میشیم.... از اون صورتی که صبح که از خواب بیدار مشی توی آیینه میبینی ویا اون جوابی که بعد از گفتن «صبح به خیر »میشنوی چیز زیبا تری هم هست؟!...بعضی وقتها علت دوست داشتن رو نمیدونی و برای فهمیدنش همیشه باید برگردی و به بار دیگه نگاه کنی ... اما تنها جایی که باید نگاه کنی چهره فرد مقابل تو نیست شاید تو همون آیینه ی کوچیکیه دو قدم اون طرف تر آویزونه پنهونه ... تا زمانی که تو ؛تو هستی منم ؛من هستم .... و یا هر قدر که عشق من رو میبینی تورو اونقدر دوست دارم و گفتن بیشتر از اون معنی نداره چون عشق چیزی نیست که بتونی نشون بدی فقط یه جایی پنهونه همین....*تو اگه نگاه کردن رو بلد باشی اون رو حتماً میبینی* |
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:58 توسط غریبه |
|
|
نگاه به تو
|
|
نگاه به تو : با یه کاغذ سفید هر کاری میشه کرد،مثلاًمیشه یه هواپیمای کاغذی ساخت برای پرواز یا زیر یکی از پایه های میزی گذاشت که ازسه تای بقیه کوتاهتره،و یا میشه روش شعر نوشت که همیشه عمرش از بقیه کوتاهتر...روی یه کاغذ سفید هرچیزی میشه نوشت غیر تو،برای توصیف زیبایی تو پیدا کردن تشبیه و حتی چیزایی که حتی سعی میکنن کمی شبیه تو باشن_مثل گل،پدیده ویا پاییز_ خیلی خیلی سخته...شاید جواب این سوال که چرا گل این همه شبیه توهستش فقط تو طبیعته و به خاطر همینم هست که من یه باغبان ساده هستم...چیزایی از گل گیاه میفهمم ولی نمیتونم صحبت خاک و خورشید رو به واسطه گلی که خیلی شبیه تو هست رو توصیف کنم ...تو به من نور بده کافیه من جوونه زیاد دارم ریشه های من تو وجودم پنهونه نه کسی میاد نه کسی میره نه کسی حالی از من میپرسه خلاصه مزاحم ندارم... شعری از من میخوای که توش تشبیه و قافیه باشه ولی معذرت میخوام پرنسسم تو بقچه من چیز زیبایی که اینقدر شبیه تو باشه نیست اگه بدونم تموم دردهای دنیا تو همین راه به تو رسیدنه بازم با تمام وجود به طرف اون مرجانهای آبی چشمات میام...نگاه به تو نگاه به آبه نگاه به تو فهمیدن معجزست اون راههایی که تو مسیرشون حتی اطرافم رو هم نگاه نکردم شاهد این حرف منه... هرچی مینویسم بازم نمیشه چون فقط اونایی که تورو میشناسن میفهمن که من چی میگم...وقتی چشمهای تو مصداق بهترین چشمهاست،وقتی تو مرز اشتراک خاک و خورشیدی وقتی تو بهشت رو تو تنت پنهون داری دیگه برای تو شعر نوشتن احمق بودنه...فقط یه حرف ممیمونه تو دلم... من به تو گلم میگم و از اون روز به بعد عمر گل شروع میکنه به زیاد شدن... تموم اون قولایی که به تو دادم میخوام پیش خودت بمونه...به تو گلم میگم و به خاطر اینکه گل شبیه توست جاودانست...نگاه به تو نگاه به یه کاغذ سفیده نگاه به تو آماده هر اتفاقیه...نگاه به صورتی که ازش خجالت میکشی نگاه به آبه... نگاه به تو رد تموم احتمال ها و فهمیدنه یه معجزست*نگاه به تو فهمیدن خود خود خداست*
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:22 توسط غریبه |
|
|
مواظب خودت باش
|
|
مواظب خودت باش خیلی وقتها جمله ای برای جدایی چند ساعته یا چند روزه نیست،جمله ای برای الوداع همیشگی. چیزهای بیشتری از اون سه کلمه تو این جمله پنهونه: « مواظب خودت باش،چون بعد از این من پیشت نیستم،نمیتونم باشم، چه بخوام چه نخوام زمانی تورو دوست داشتم هنوزم دارم و دلم میخواد که بعد از من هم خوشحال و خوشبخت باشی اگه روزی از اونجا برگشتم میخوام که تو خوب باشی» « مواظب خودت باش چون بعد از این کسی نیست که پشتت وایسه و مواظب تو باشه من هم نیستم مواظب خودت باش و به منم فکر نکن چون دیگه بعد از این به تو فکر نمیکنم ، دیگه بهم زنگ نزن نامه ننویس چون من دیگه برات نمینویسم،منو از قلبت پاک کن چون من تورو پاک میکنم...فقط به احترام خاطره های خوبی که باهم قسمت کردیم از ته دل برات آرزوی خوشحالی و خوشبختی میکنم...» « مواظب خودت باش با وجود هر چیزی که بین من و تو اتفاق افتاده شنیدن خوب بودنت رو ترجیح میدم،در واقع فهمیدن و شنیدن خوب بودنت مهم نیست من اونجوری فرض می کنم، به خاطر امید هرگز ندیدنت دارم میرم تورو با تنهاییات تنها میذارم. واقعیتش رو بخوای زیادم اهمییت نمیدم.» و همین طور« مواظب خودت باش» میگن و میرن...بعضی وقتها اونایی که کسی رو از ته دل دوست دارن بیشتر از یه بار میگن چون جدا کردن اونها از هم دیگه جدا کردنه گوشت از استخون...به همین آسونی ها از هم دل نمی کنن ،مدت زمان براشون تلخه و قلب و دلشون رو تکه تکه میکنه هر بار با امیدهای کمتر شده برمیگردن و با « مواظب خودت باش» از هم جدا میشن...تا وقتی که امید و عشقشون تموم بشه *تا اینکه آخرین «الوداع»رو تو سکوت مزار به هم بگن* و اونایی هم که بیشتر از این دسته هم دیگه رو دوست دارن یه بار « مواظب خودت باش»میگن و میرن. اونا به جای جدا کردن گوشت از استخون به یک باره مرگ رو به آغوش میکشن، اونا می دونن که این درد رو بیشتر از یه بار نمیتونن تحمل کنن...« مواظب خودت باش»میگن و میرن «بین این کلمه ها خیانت نیست و هیج وقت هم نمیتونه باشه» میگن و میرن...مگه بزرگترین خیانت نیست کسی رو که دوستت داره و احتیاجت داره نیمه ی راه رها کنی و بری؟!... ...« مواظب خودت باش»میگن و میرن تورو محکوم به سکوت میکنن و میرن،...« مواظب خودت باش»میگن و میرن تورو میشکنن و بزرگترین تکه ات رو برمی دارن و میرن،تورو از خودت میگیرن و میرن،و از همه بدتر نمیتونی اونهارو به خاطر این کارشون سرزنش کنی... چون یقیناٌ اونی که « مواظب خودت باش»میگه و میره برای خودش دلیلی داره...خودش رو به دام نمی ندازه، به خاطر مبارزه نکردنش عصبانی میشی ولی نمیتونی محکومش کنی*به خاطر اینکه شکست خوردی ناراحت میشی عصبانی میشی ولی نمی تونی کسی رو سرزنش کنی* ناگزیر بودن به جدایی رو باورت میدن « مواظب خودت باش»میگن و میرن...امیدها،آرزوها،رویاها و عشقت رو ازت میگیرن و فقط خاطره هارو برات میذارن و نامه هایی که با خوندنشون غرق اشکات میشی، و اگه تنها موندی اونا بدون اینکه پشت سرشون رو هم نگاه بکنن رفتن، چون هیچ وقت نمیخوان بی انصافیه خودشون رو ببین،و دوست دارن همه چیز رو همونجا همون لحظه تموم کنن وببندند...چون نمی تونن «تموم شد »بگن « مواظب خودت باش»میگن و میرن چون نمی تونن«نارحت شدم و هیچ وقت تورو نمی بخشم »بگن« مواظب خودت باش»میگن و میرن چون نمی تونن «دیگه دوستت ندارم و تورو از زندگیم بیرون می ندازم، ولی اینو بدون هیچ وقت فراموشت نمیکنم»بگن« مواظب خودت باش»میگن و میرن چون نمی تونن «میدونم خیلی دلت خون میکنه ولی بهتر از این کاری از دستم بر نمی یاد »بگن « مواظب خودت باش»میگن و میرن... به خاطر راتی وجدان خودشون « مواظب خودت باش»میگن و میرن چون اون خون مدت زیادی قطع نمیشه و بعد از قطع شدنش جای زخمش هیچ وقت خوب نمیشه و اونا هم اینو خیلی خوب میدونن... « مواظب خودت باش» خیلی وقتها یه نقطه است پایان هر چیزی « مواظب خودت باش» نگو به من چون من همیشه دلم میخواد که نقطه ی پایان جداییها؛سختی ها؛و بدیهارو بذاریم در حالی که تو خوبی خیلی هم خوبی تو روشنایی توی چشمام؛تبسم روی لبام؛ و خوشحا لیهای قلبم هستی؛تو رنگین کننده ی زندگیم ؛ تو طپش قلبم؛ تو شادی زندگیو هستی... تو روشنایی راهم؛ تو همدردم؛تو هم نفسم؛ تو یکی یدونه ی منی « مواظب خودت باش»نگو به من نقطه نذار؛کاش بعضی چیزها ایبجور پیش نمی رفت کاش بتونی منو ببخشی؛ کاش منم بتونم بعضی چیزهارو ببخشم؛ کاش بتونیم زمان رو به عقب برگردئنیم؛ و با عقل الانمون همه چی رو از سر شروع کنیم ؛ولی بی فایدست...اما بازو اگه نری نمیشه؟!اگه تموم نشیم نمیشه؟! تو وقتی کمی من چجور کامل باشم؟! جای خالی تورو با کی ها پر کنم؟! به شیطانی که بینمونن خونه کرده جنگ کنیم نمیشه؟! کوعشق های بزرگ بزرگترین موانع رو از جلوش بر میداشت؟! کو دوستی های واقعی از هر امتحان سختی با نمره ی قبولی بیرون میومدن؟! کو محبت و خوبی بالاخره آخرش یه روز یه جایی برنده بود؟! کو توی زندگی ارزشهایی بود که هیچ وقت کدر و لکه دار نمی شد؟! کو بزرگترین پیروزی ها بعد از بزرگترین خون ریزی ها به دست می یومد؟! اینا همش دروغ بود؟! واقعاً اگه نری نمیشه؟! تموم نشیم نمیشه؟! خوب پس اگه میگی نه هر جور که تو که تو میگی باشه؛اوجوری که تو میخوای باشه.... اگه اونجوریه... تو هم...« مواظب خودت باش»...*مواظب خودت باش میگن و گلوله رو تو مغزت خالی میکنن و میرن*
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:42 توسط غریبه |
|
|
تو رو دوست داشتن
|
|
تو رو دوست داشتن: |
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:26 توسط غریبه |
|
|
love
|
|
Some people say love is blue because of the color of the oceans Some people say love is red because of the color of the blood Some people say love is green because of the color of the nature But I say love is brown because I saw it in your eyes
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:12 توسط غریبه |
|
|
دست از عشقت نمی کشم
|
|
عزیزم سلام با غم حزنی که بدنم رو به اسارت گرفته...خیالهای شکسته ای که روحم دور تا دور گرفته...وخورده شکسته هایی که بعد از رفتنت برام یادگاری مونده...هیچ کس نمی تونه عصیان های بی صدا ولیدردناک جدایی رو که از دل فوران میکنه رو آروم کنه...یه شب پرده ناز اتاق خیالت رو کنار بزن...سرکوچه یه نفر رو میبینی که آواره ایستاده و منتظر گمشده خودشه...اون یه نفر منم...فراموش کردن تو انقدر سخته که...تو اگه حتی بری و تو قلبت خونه کنی...توی قلبم بازو ردو پای عشقت و خوشبختی هات هست که تو به من هدیه کردی...تو قدرت اینو داری که تنها از لج تنهایی که شبها سیاه رو تسلیم خودش میکنه تمام شب رو با رویا و خاطرات عزیزت صبح کنی؟!...با اینکه میدونی نمی یاد هر لحظه با امید اینکه از دریای غم به ساحل عشق قلبت سری هم میزنه خواب رو به چشمای خودت میتونی حروم کنی و تا خود صبح منتظرش بمونی؟!...و فقط برای اینکه بتونی خوشبختی و عشق چشمات رو تنها دو دقیقه زندگی کنی مرگ و قبول کنی؟!...عزیزم پرنسسم من تورو اینجور از عمق دوست دارم...تو اینقدر عزیزی که به خاطره پیدا کردنت همه چی ارزش گم کردن داره...من اسیر اون مرجان های آبی چشماتم و تو معنی بهترین سطرهای شعرهای عاشقانه ای...توی تنهاترین لحظه هام درهای مخفی مونده قبل از اومدنه سبزت رو تنها به روی تو باز کردم...ونور جادویی ماه رو تو صورت تو میبینم و با چشمای تو چشمای من رو شنی میگیره...عشقم و حسرتم رو تو کوچه های این شهر خرابه که از تو برام یادگار مونده میذارم...دل تنهایی کشیدم رو تو خاک بی حاصل اینجا می سپرم...و حسرتم به دیدار تو رو به اسم تخم عشق تو خاک فرداهام میکارم...که شاید روزی به این قلب من برگردی...بین جام و پیک خالی شمع داره میلرزه و اتاقم تاریکه نمی دونم این لرزه ها از سردیه یا از خجالت اون چشمای براق و گیرای عکست؟!...بیرون داره روی گلای قشنگ عشقمون قطره قطره بارون حسرت میباره...بعد از این شبهای سرد و تاریک و خسته کننده بازم صبح روشن و پر امید می یاد ولی میدونم که تو نمی یای حتی توی پاییز...برگی که توی پاییز با تسیمی این ور اونور میشه شاید اگه می دونست که بالاخره یه روز سرد پاییز مجبوره از اون شاخه جدا بشه و روی زمین بیفته تو بهار جلوی اون بادهای وحشی و طوفانی مقاومت نمی کرد...من اگه ازاومدن پاییز با خبر باشم و عزرائیل رو روبروی خودم داشته باشم بازم دست از عشقت نمیکشم..!! حاجی رفت به طواف کعبه و باز آمد«»ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 16:15 توسط غریبه |
|
|
بچه ای که بزرگ نمیشه
|
|
بنویسم عشق من سلام اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رو بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه ی یادگاریای دوران کودکی خیالت راحت میشه؟ اگه میشه عشق من سلام:جوری گرفتارتم که...به هر طرف نگاه می کنم چشمام می گردونم فقط تورو میبینم و به فکر تو هستم.هر وقت که گوشهام ملودی یه آهنگ رو بشنوه«تو»توی وجودم آتیش به پا میکنه حتی اون چایی که صبح سر کارم میخورم چیزهایی از تو داره.توی سطرهایی که میخوام جیزایی بنویسم و با خودکارسیاهم فقط خطهایی میکشم بازم چیزهایی از تو هست...اگه بپرسی که چرااینجوری دوست دارم...تو به من بهترین جوونه ی پرتگاه تنهایی رو نشون دادی وقتی که پرده های ضخیم اتاق من به خورشید بسته بود تو با امیدهات صفحه ی جدیدی برام باز کردی زمانی بود که تو زبونم فقط عصیانهایی به دنیا و زندگی بود ولی حالا فقط دو کلمه ورد زبونم «دوستت دارم»هر قدمی که بر میدارم به خاطر عشق و محبتت و هر نفسم متعلق به خوشبختیت هستش.به هر مرغ دریایی که از ساحل صبح بلند میشه از تو تعریف میکنم به ستاره هایی که توی شبها میدرخشن از چشمای تو حرف میزنم... هر قدر که بیشتر میبینمت ومی شناسمت بیشتر عاشقت میشم هر قدر هم که بیشتر عاشقت میشم بیشتر گرفتارت میشم.قبل از تو شبهارو دوست نداشتم...ولی حلا عاشق شب شدم.اون تنی که از کابوس های هراسون بیدار میشد حالا تو خواب ناز رویاهای تو هستش...من خوشحالم اگه تا اون موقعی که من زنده ام چشمای تو هم بخنده...اگه خوشحالی توی قلبم اسمی نداره به بهترین اسم خوشحالی ها و خوشبختیها و محبت و عشق و تموم گلهایی که توی بهار میشکفه رو میدم...مگه جونم نیست که هرقدر که بیشتر عاشقت میشم بیشتر میخواد زنده بمونه...مگه همون ریشه نیست که وسط وحشیترین بادها درخت رو به زندگی گره میزنه؟!تو هم همینطوری هستی هر بار که تورو مثل نفس درون میکشم بیشتر عاشقت میشم.از امیدهای رنگارنگم بادبادک میسازم وروی چوبهاش حرف اول اسم تو و خودم رو مینویسم...خوشیحالیم مثل خوشحالی بچه هاست.تو همیشه نمی گفتی«تو همون بچه ای که هیچ وقت بزرگ نمی شی»؟!آره من همون بچه ای هستم که تو قلبت و با عشقت هیچ وقت بزرگ نمیشم.توی سخت ترین لحظه های زندگی با تو خوشبختیها رو دوباره تجربه میکنم.مثل یه آواره که همه چیز رو رها کرده به خرابات خودش پناه آورده خوشبختیهارو با تو تجربه روی سطرهای سفید مینویسم.هر قدر که بیشتر می نویسم بیشتر غصه دار میشم...وقتی هم که چشمات رو به یاد می یارم اونقدر احساس راحتی میکنم که انگاربا پاهای لخت و عریان کشتی هایی رو که از دریا رد میشن رواز ساحل نگاه میکنم تورو دوست داشتن شاید هم با معنی ترین کلمه دنیاست...بین تمام این فرق ها تفاوت ها با تمام رنگهای خوشبختی رو زندگی میکنم..اگه برای زندگی عشق لازمه من تورو دوست دارم و عاشقتم تو قلب بچه ای که هیچ وقت زرگ نمیشه صاحب بهترین جا و عشق جاویدی «پرنسسم»مگه عشق نیست این وقتی میبینی دستات بی صدا شروع به عرق کردن میکنه؟!وقتی چشمات به چشمش میفته نگاههای خجالتی جای نگاههای معصومت رو میگیره؟!...و وقتی که تو تلفن صداش رو میشنویصدات می لرزه؟! وقتی که به چشماش دقیق نگاه می کینی قلبت تندتر از همیشه میزنه؟!...من وقتی که تورو دوست دارم این احساس هارو تجربه میکنم و زندگیشون میکنم...وقتی من قلبم هر لحظه به فکر تو هستش پس این بچه ای که هیچ وقت بزرگ نمیشه توی عشقت و با عشقت زندگی میکنه و تورو هنوزم دوست داره پرنسسم. منمیروم تا تو بیایی دیگر رسیدی رسیدنت مبارک. گر ز آزردن من هست غرض مردن من«»مردم آزار مکش بهر دل آزردن من
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 14:7 توسط غریبه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ عشق پرنسس من خوش اومدین.بعد از این این وبلاگ برای کسی مشخص نوشته نمی شه چرا؟! برای اینکه کسی نمی خواد هیچ کس چه کسایی که میدونن چه کسایی که نمیدونن از این به بعد میشه گفت که اسم این وبلاگ هست «نامهای بی مخاطب».چون دیگه نمی خوام نه پرنسس خودم و نه پرنسس کسه دیگه ای رو ناراحت بکنم. نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست یا حق!!!! |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1384 مهر 1384 |
| لوگوی خودم |
|
|